پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - زمينهها و كارآمدهاي فلسفه در خدمت به دين - اقلیدی نژاد علی

زمينه‌ها و كارآمدهاي فلسفه در خدمت به دين
اقلیدی نژاد علی

در ابتدا از وقتي كه در اختيار اين نشريه گذاشتيد، بسيار متشكريم.
بعد از نهضت ترجمه كه در قرون اوليه‌ي اسلامي پيش آمد، فلسفه وارد عرصه‌هاي علمي اسلامي شد. جناب‌عالي سير فلسفه و گرايش به آن را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
ما يك فلسفه‌ي اصطلاحي داريم؛ فرض كنيد، فلسفه قبل از سقراط، بقراط، افلاطون و ارسطو تا به زمان حاضر، يعني يك سير اين‌چنيني براي فلسفه وجود دارد. يك سير فلسفي نيز به معناي تعقل و تدبر به معناي عميق كلمه وجود دارد؛ قسمت اول فلسفه وارد حوزه‌هاي اسلامي شد و چنان‌كه مي‌دانيد در حال حاضر نيز اين دو نحله يا دو مكتبِ (فلسفه‌ي مشاء و اشراق) متأثر از «ارسطو» و «شيخ اشراق»، و سپس «حكمت متعاليه» در حوزه‌هاي علميه وجود دارد، به‌خصوص فلسفه‌ي مشاء و حكمت متعاليه كه اكنون در حوزه‌ها طرفداران زيادي دارد.
اما اين‌كه اين فلسفه‌ها چه مقدار مورد عنايت بود، بايد گفت كه به معناي دقيق آن خدمت زيادي به دين نكرد؛ از هيولا ـ صورت ارسطو، عقول دهگانه، كيفيت صدور عقول از ذات پاك خداوند، يا در عالم سياست نظريه‌ي افلاطون درباره‌ي مشاركت در نسوان و امثال اين‌ها يا كتاب «تيمائوس» افلاطون كه در همان نهضت ترجمه نيز ترجمه نشد تا فلسفه‌هاي جديد مثل دكارت، لاك، هيوم، كانت و...، در همه‌ي موارد بايد بگوييم كه فلسفه (به ما هِيَ فلسفه) خدمتي به دين (به ما هو دين) نكرده است. حتّي در بسياري از جاها نيز با يك‌ديگر كشاكش و درگيري داشتند. شما اگر كتب «ابن رشد» را كه مفسر مابعدالطبيعه‌ي ارسطو و مفسر فلسفه‌ي ارسطو است يا حتي كتب «فارابي» را بررسي كنيد، اين‌ها خدمات زيادي به دين نكرده‌اند.
البته اگر كتاب «فصوص» فارابي را ديني بدانيم، آن كتاب، كتاب خوبي است و مطالبي تعالي و توصيف خداوند دارد. البته بعضي گفته‌اند كه اين كتاب به فارابي تعلق ندارد. بنابراين اگر ما اين‌ها را فيلسوف در نظر بگيريم، نمي‌توان گفت كه به دين و به محتواي مسايل ديني خدمت چنداني كرده‌اند. البته «بوعلي» در اين مورد مقدار زيادي كار كرده است. او بسيار بيشتر از فارابي در مورد ذات پاك حق جل و علا و صفات پاك خداوند كار كرده است و درواقع در بسياري از مسايل الهيات موضع ارسطويي ندارد. ولي به‌هرحال در معاد جسماني مي‌ماند و مي‌گويد: اين را بايد از «صادق مصدق سيدنا» پيامبر اكرم(صلي‌الله عليه و آله) پذيرفت. بوعلي سينا در اواخر كتاب «اشارات» وقتي بحث عرفان و كارهاي خارق عادات عرفا به ميان مي‌آيد از فلسفه يوناني فاصله مي‌گيرد و برخلاف ظواهر فلسفي مشائي دقيق منطقي مي‌گويد، اگر شنيديد كه يك عارف فلان كار خارق‌العاده را انجام داد، مبادا انكار كنيد؛ «كل ما قرأ سمعك من الغرائب فذره في بقعة الامكان».
همين طور بياييد تا مثلاً «فخر رازي» كه نكات فلسفي بسيار عميقي دارد، ولي همه‌ي اين‌ها را در خدمت به دين به‌كار مي‌گيرد. «خواجه» نيز تقريبا همين‌طور است؛ فلسفه‌ي او نيز در بسياري از جاها به كمك دين آمده است؛ يعني يك الهيات بالمعني الاعم را مطرح كردند و از آن‌جا به اثبات ذات پاك خداوند و صفات خدا و همين‌طور بقاي نفس و... پرداختند و سپس به الهيات بالمعني الاخص رسيدند.

آيا همه‌ي زمينه‌هاي خدمت فلسفه به دين فقط در زمينه‌هاي كلامي و اعتقادي خلاصه مي‌شود؟
اگر فكر مي‌كنيد كه فلسفه با همان قالبي كه داشته، وارد عالم اسلام شده و با همان چارچوب به اسلام خدمت كرده است، در اين‌چنين قالبي نه‌تنها خدمتي نكرده، بلكه مايه‌ي دردسر نيز شده است. به‌طور كلي خداي ارسطو با خداي اديان كاملاً متفاوت است. خدايي است كه نه خالق عالم است و نه خالق آدم. اين طبيعي است كه چنين فلسفه‌اي دردي از يك آدم ديني دوا نمي‌كند. نه‌تنها از مسلمان بلكه از كليمي و مسيحي، و هر كسي كه معتقد به وحي آسماني باشد. پس گاهي فلسفه را اين‌گونه در نظر مي‌گيريم كه مي‌خواهد با هر قالبي كه دارد، به خدمت گرفته شود. امّا اگر فلسفه را به معني راه تعقّل به معني عام كلمه در نظر بگيريم، اين فلسفه قصد دارد، آدمي را از حد تفكر متداول فراتر ببرد، و در اين صورت مي‌تواند به دين خدمت كند. بسياري از خطبه‌هاي اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) دربردارنده‌ي تعقّل و تدبّر است و استدلالات زيادي را به همراه دارد؛ «فمن وصف الله سبحانه فقد حده و من حده فقد عده و من عده فقد سنّاه و من سنّاه فقد جزاه».
«ابن ابي‌الحديد» مي‌گويد: اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) تا زماني كه در مدينه بود، با افكار كلامي و استدلالي مواجه نبود تا متناسب با پرسش پرسش‌گران به سؤالات پاسخ دهد. اما وقتي به كوفه آمد؛ يعني وقتي وارد عراق شد، در آن‌جا به حضور ايرانيان و افرادي كه اهل سؤال بودند، وارد افكار استدلالي شد. زيرا محيط حجاز محيط بسيار ساده‌اي بود، آن‌ها تدبر فلسفي و عقلاني زيادي نداشتند. ولي مردم عراق سؤال مي‌كردند و در واقع مخاطب و پرسشگري بودند كه سؤالات عميق مي‌كردند و در نتيجه آنچه از سخنان اميرالمؤمنين در عراق ايراد شده كه بيشتر خطبه‌هاي آن حضرت است، با سخنان ديگر اميرالمؤمنين سلام‌الله عليه فرق بسيار دارد.
پس اگر فلسفه را به آن صورت و آن قالب ارسطويي، افلاطوني، مشايي و افلوطيني در نظر بگيريم، در بسياري از موارد مايه‌ي دردسر شده است. ولي اگر بگوييم كه فلسفه راه تعميق و تدبر را به آدم مي‌آموزد و در حقيقت به انسان روش مي‌دهد، به اين معني فلسفه خدمت كرده است. فرض كنيد وقتي حركت جوهري در مسايل فلسفي مطرح مي‌شود، مساله‌ي جوهر، عرض، قيام عرض به جوهر، حركت، تحول حركت و تحول جوهر و اين كه اگر عرض، قائم به جوهر است، پس از تحول عرض به تحول جوهر پي‌مي‌بريم، و معلوم مي‌شود كه عالم يك پارچه حركت و سيلان است و وجود سيال دارد، در نتيجه مشكل رابطه‌ي حادث و قديم و اين كه عالم يك عالم مچاله‌ي سفت و دربسته‌ي محكم است و اين كه دائماً سؤال مي‌شود خداوند چگونه اين را خلق كرده، خود به خود برطرف مي‌شود. خوب اين خود كار بسيار مهمي است كه يك بخشي از فلسفه مي‌آيد و اين را حل مي‌كند. يا اتّحاد عاقل و معقول، يا مساله‌ي تجرّد، فرا رفتن از مادّه، اثبات علّت العلل و اين كه تا هر جا كه برويد، بالاخره به علّت‌العلل كه واجد همه‌ي صفات كمال است، مي‌رسيد. اين موضوعات كه در دين مطرح شده و در واقع به نحوي در فلسفه اثبات مي‌شود و برهان عقلي بر آن اقامه مي‌شود، در اين موارد واقعاً فلسفه به دين كمك كرده است. چون در حقيقت شيعه مكتب تعمق و تدبر مي‌باشد. مرحوم علامه طباطبايي در مورد اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) مي‌فرمايد: «فاتح باب تفكر و استدلال در عالم اسلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) است.
در اين جا فلسفه كمك مي‌كند كه منطق و استدلال ياد بگيريم. سپس به كلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) رجوع مي‌كنيم و با استفاده از مسايل فلسفي و شيوه‌ي استدلالي كه در آن فرا گرفتيم، وارد حوزه‌ي دين مي‌شويم و از او استفاده مي‌كنيم.

اينجا يك سوال مطرح مي‌شود كه آيا فلسفه‌ي اسلامي اين توانايي را دارد كه در مسايلي مانند مبناشناسي به ما كمك كند تا ما بتوانيم فلسفه‌ي جديدي را از درون آن استخراج كنيم؟
در اين جا بايد به يك نكته‌ي تاريخي اشاره كنم. مي‌دانيد كه در سال ٣٢٩ ميلادي «ژوستينين» مسيحي شد. او دستور داد تا مدارس و حوزه‌هاي فلسفه‌ي يونان را به بندند؛ يعني حوزه‌ي آن تا حدودي جمع شد و اين‌ها آواره شدند. بعضي از آن‌ها به اسكندريه آمدند و اين شهر به حوزه‌ي آنان تبديل شد كه دو شاخه‌ي «رحا» و «نصيبين» را شامل مي‌شد.
بسياري از شاگردان مكتب فلسفي يونان به اسكندريه مهاجرت كردند، و حوزه‌ي اسكندريه تا زمان عمر و عاص و بعضي‌ها گفتند تا زماني كه اميرالمؤمنين به خلافت رسيد و بعضي‌ها گفته‌اند تا زمان «يحيي نحوي» كه به او «يوحناي نحوي» هم مي‌گويند كه خدمت اميرالمؤمنين رسيد (كه بعضي هم مي‌گويند كه پيش عمرو عاص رسيد)، و سال‌ها پس از آن، آن حوزه برپا بود. از جمله‌ي كساني كه در آن جا پرورش يافته بود، «هشام بن حكم» بود كه به خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيد. او در حالي به خدمت امام (ع) آمد كه فيلسوف بسيار باهوش و زبردستي بود. او به محض برخورد با امام متوجه شد كه اين عالم، عالم ديگري است. اين شخص، شخص ديگري است و در عين حال كه استدلال دارد، چيزهاي ديگري نيز دارد و به همين جهت در آن‌جا رحل اقامت‌افكند و از شاگردان فيلسوف يا عقلاني امام شد كه هر وقت كسي خدمت امام مي‌آمد، آن حضرت به هشام بن حكم اشاره مي‌كرد. او همان كسي است كه با «عمر و بن عبيد» مناظره كرد و گفت: دست داري و چشم داري و گوش داري و... و آخرش گفت: قلب هم داري. گفت: آري. گفت: آن براي چيست. گفت‌براي اين است كه هر گاه مابقي اعضا خطا كردند به او ارجاع دهم. سپس هشام از آن جا بحث امامت را مطرح كرد و وجود امام را اثبات نمود. و غرض اين كه اين بحث‌هاي عقلاني ابتدا در يك جاي ديگر بود، اما وقتي وارد حوزه‌ي اسلام مي‌شود. ديني مي‌شود و تعمق پيدا مي‌كند؛ به عبارت ديگر، درعين حال كه داريم استدلال مي‌كنيم و عميق هم پيش مي‌رويم، ديگر با هيولا و صورت ارسطو و افلاك پوست پيازي و امثال اين‌ها كاري نداريم؛ يعني خداي ارسطو كنار مي‌رود و خداي اسلام و خداي فيلسوفان الهي جايگزين مي‌شود.

در اين جا شايد بتوان يك سوال ديگري را نيز مطرح كرد. يكي از اشكالاتي كه بعضي‌ها به فلسفه و به خصوص به فلسفه‌ي ملاصدرا وارد مي‌كنند اين است كه فلسفه‌ي ما در مسأله‌ي چيستي و هستي متوقف شد و به فلسفه‌ي چگونگي نپرداخته است. يعني يك سري مباني‌اي كه مي‌تواند اين فلسفه را به صورتي كاربردي‌تر استخراج كند. آيا اين امكان وجود دارد؟ آيا فلسفه اسلامي اين امكان را به ما مي‌دهد؟
اصولاً اين بحث ميان فيلسوفان ما مطرح شده است. شايد چند بار ما اين سوال را خدمت مرحوم علامه طباطبايي مطرح كرديم كه مثلاً چطور ما در اسلام اخلاق فلسفي يا نداريم يا خيلي كم داريم؟ كتاب «ابن مسكويه» را داريم. يا «اخلاق ناصري» خواجه نصير و يا چند كتاب مثل اين‌ها. ايشان مي‌فرمودند كه چون شريعت اسلام اين‌ها را به صورتي كامل‌تر عرضه كرد، ديگر فيلسوفان ما فلسفه‌ي نظري آن را مطرح نكردند تا بعد از آن فلسفه‌ي عملي يا حكمت عملي آن را استخراج كنند.
معمولاً هر فيلسوفي يك فلسفه‌ي نظري و يك فلسفه‌ي عملي دارد كه در آن فلسفه‌ي عملي مساله‌ي اخلاق، اخلاق فردي اجتماعي و هم‌چنين مسايل سياسي و فلسفه‌ي سياسي مطرح مي‌شود. چون ما در عالم اسلام همه‌ي اين مسايل را داشتيم، ديگر اين‌ها وارد اين مبحث نشدند. حال فرض كنيد كه فارابي هم وارد شده و يك مدينه‌ي فاضله‌اي نوشته، ولي آيا فارابي اين مدينه‌ي فاضله را واقعا از متون ديني به دست آورده است؟ مي‌بينيم كه اين گونه نيست. شما بگوييد در مدينه‌ي فاضله‌ي فارابي جاي دين كجا است؟ شما كتاب «اوصاف الاشراف» خواجه را كه يك كتاب اخلاقي كوچك است، ببينيد، كتاب «اخلاق ناصري» او را نيز ببينيد. خواجه خود در اول اوصاف الاشراف مي‌فرمايد: من آن كتاب را به سياقت و روش حكما نوشتم كه از عقل و استدلال عقلي و... استفاده مي‌شود. اما اين كتاب را بر اساس دستورهاي ديني مي‌نويسم. شما همين كتاب كوچك اوصاف الاشراف را با كتاب ديگر او كه چندين برابر اوصاف الاشراف است؛ يعني كتاب اخلاق ناصري مقايسه كنيد. ببينيد كه اين چه تأثيري دارد و آن چه تأثيري. اين اصلاً آدم را متحوّل مي‌كند و در آخر به فناي في الله مي‌رساند و آن يكي يك‌سري دستورات كلي مي‌دهد و در واقع رمق و حال ندارد. وقتي اين گونه است فيلسوفان ما عمدا به سراغ آن نرفتند. زيرا كامل‌تر آن را در اينجا يافته‌اند. البته حق داريد كه بپرسيد: پس اين كار را چه كسي بايد انجام دهد؟ اين كار، كار فقها بود، اين كار اخلاقيون مسلمان بود كه «غزالي» و «فيض» مقداري در مسأله‌ي اخلاق، فلسفه‌ي عبادات، روح عبادات و امثال اين‌ها كار كردند، ولي آن قسمت سياستش ديگر كار فقهاي ديگري مثل حضرت امام(ره) بود كه متأسفانه نتوانست آن طور كه بايد و شايد اين مسأله را به صورت يك مكتب داراي قالب و دقيق كه زبان نااهلان را كوتاه كند، درآورد. فرض كنيد، اگر ما پنجاه فقيه مثل حضرت امام داشتيم كه فلسفه‌ي سياسي اسلام را از خود دين بيرون مي‌آورد، فلسفه‌ي سياسي نيز مانند اخلاق خواجه و اخلاق فيض مي‌شد. اما به طور كلي اين كارها وظيفه‌ي فقها است.

به مسأله‌ي بي‌رمق بودن فلسفه ـ لااقل در حوزه‌ي اسلامي ـ نسبت به زمينه‌هاي عملي اشاره فرموديد. هم چنين بيان فرموديد كه علّت اساسي آن پويا بودن و كامل بودن متون ديني است. اما آيا همين مسأله موجب نشد كه در يك برهه‌هاي خاص، فقها در مقابل فلسفه ايستادند و آن را بي‌فايده محسوب كردند.
بالاخره فلسفه بر خلاف كلام يك استدلال آزاد است؛ «نحن ابناء الدليل اينما مال نميل» اگرچه ما در عالم اسلام فيلسوف ملحد يا اصلاً نداشتيم يا اگر هم داشتيم كساني بودند كه با مسأله‌ي نبوت مشكل داشتند، نه با اصل خداوند. ولي عموم فيلسوفان ما متألّه بودند. لذا در بسياري از جاها طبيعي بود كه زمينه‌هاي استدلال با مسائل ديني برخورد پيدا كند؛ مانند مسأله‌ي معاد جسماني، آفرينش عالم، عقول دهگانه‌ي مشاء و مانند بسياري چيزهاي ديگر در فلسفه‌ي اشراق. با اين كه «شيخ اشراق» انسان متعبّد، متألّه، اهل تهجّد و تعبّد و عمل به مستحبات بوده است.
بنده امسال در همين مورد مقاله‌اي براي كنگره‌ي سهروردي در زنجان فرستادم و در آن نوشتم كه شيخ، انساني بود كه موت اختياري داشت. او مي‌گويد: فيلسوف، فيلسوف نيست، حكيم حكيم نيست، مگر وقتي كه بتواند موت اختياري داشته باشد. آن‌ها اين گونه بوده‌اند، آدم‌هاي ولنگار و فرومايه نبودند. ولي خوب خيلي وقت‌ها مطالبشان با دين اصطكاك پيدا مي‌كرد، يا مفاهمه ايجاد نمي‌شد. مگر امام رضوان الله تعالي عليه شكايت نمي‌كرد كه آقا با ما چگونه برخورد مي‌كردند. اگر اين مفاهمه‌ها صورت مي‌گرفت و طرفين حرف هم‌ديگر را مي‌فهميدند و فقها نيز مقداري با روي بازتر به اين مسايل مي‌نگريستند، اين مشكلات به وجود نمي‌آمد. بسياري از اين آقايان اصلاً اهل اين مسايل نبودند و قالب مستحكم پولاديني براي خود داشتند كه هركس وارد آن مي‌شد، آزارش مي‌دادند. بعد هم مي‌گفتند كه خدا و پيغمبر راه را نشان داده‌اند و اين‌ها ديگر چيست كه شما از جاي ديگر آورديد. خاقاني مي‌گويد:
«قفل اسطوره‌ي ارسطو را بر در احسن الملل منهيد. فكر فرسوده‌ي افلاطون را برفراز بهين قلل منهيد.
اين‌ها با مسايل‌اين گونه برخورد مي‌كردند. عطار نيز مي‌گفت:
كاف كفر اي دل به حق المعرفة خوشترم آيد زفاء فلسفه
صبح كه چون پرده شود از كفر باز تو تواني كرد از كفر احتراز
ليك اين علم لزج چون ره زند بيشتر بر مردم آگه زند
عرفا و فقها با هم، دست به دست هم دادند و هر دو با اين استدلال‌هاي خشك فيلسوفان درگير شدند. ولي اگر با هم مفاهمه مي‌كردند، به همان حرف‌هاي آخر اشارات بوعلي (يعني همان جريان بوعلي سينا با ابوسعيد ابوالخير) مي‌رسيدند.